;njqwd - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 14:29
نمیشه. این یعنی منو میخوای از سرت وا کنی و دوباره همین راهی که شروع کردی رو ادامه بدی. بشین فکر کن ببین میخوای چیکار کنی و براش واقعا به تنهایی و نبود من نیاز داری یا نه من در کنارت میتونم کمکت کنم. به نتیجه برس با خودت و بعد بهم بگو چیکار کنیم. - مطمئنم میخوام ت فروش -اورجينال-پك طلايي سي شارپ - vi...
j;qdw; - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 14:20
زدی به زندگیمون. از عصر اون حلقه شده اسباب بازیت و هی قلش میدی. نمیدونم منظورت چیه. نمیدونم تو فکرت چی میگذره ولی بهت قول میدم اگه چهار روز دیگه هم این حلقه رو هی قل بدی به هیچ نتیجه ای نمیرسی. اون حلقه چه بخوای چه نخوای تو دستت رفته و بیرون اومدنی هم نیست. تو هم بیرونش بیاری باز تو اصل موضوع تغییری...
;jqw;d - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 14:08
تو گچ بودن و تکون نخوردن بهتر از این نمیشد. نمیدونم ولی به نظرم مجاب شد. دستم رو چسبید و آروم رفتیم آشپزخونه. نشست رو صندلی و رو به من کرد - خودت باید شام درست کنی. من که گناه نکردم اسمم شده زن خونه. تو هم تا دیروز خونه مامانت نبودی که بلد نباشی غذا درست کنی. میدونم بلدی آشپزی. خندیدم بهش و بی هیچ ح...
jqdw - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 13:54
یی سفارش میدیم. - دوست ندارم تو خونه چیزی پام باشه. افتاده بود رو دنده لج. داشت لجبازی میکرد و میدونستم ول نمیکنه. برا همین موضع ام رو عوض کردم - تو که همه کار عجیب غریبی بلدی. خیلی   فروش MultiSIM 11 /اورجينال فروش Altium Designer 10 /اورجينال فروش آموزش Altium-protel dxp +نرم افزار/اورجينال فروش پ...
jqwd - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 13:42
ه نادیا پا گذاشته بود تو خونه ام دیگه اون سکوت خونه به دست فراموشی سپرده شده بود. انگار دلم برای اون صدای بلند و اعصاب خورد کن ضبطش هم تنگ شده بود. در فریزر رو باز کردم تا یه چیزی پیدا کنم برای شام. چشمم به کشو ها بود و خودم تو یه دنیای دیگه. باز یاد نادیا افتادم که یهو 5 دیقه جلو این در باز وای میس...
jqdw; - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 13:04
ای بلند و اعصاب خورد کن ضبطش هم تنگ شده بود. در فریزر رو باز کردم تا یه چیزی پیدا کنم برای شام. چشمم به کشو ها بود و خودم تو یه دنیای دیگه. باز یاد نادیا افتادم که یهو 5 دیقه جلو این در باز وای میستاد و بهش هم که میگفتم مگه نمایشگاهه میخندید و باز نگاهش رو میدوخت و میگفت دلم یه چیزی میخواد که نمیدون...
lqhwdlq - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 4:20
ودم رو سرگرم کنم تا این سکوت کمتر به چشمم بیاد. شاید چون تو این دو ماهی که نادیا پا گذاشته بود تو خونه ام دیگه اون سکوت خونه به دست فراموشی سپرده شده بود. انگار دلم برای اون صدای بلند و اعصاب خورد کن ضبطش هم تنگ شده بود. در فریزر رو باز کردم تا یه چیزی پیدا کنم برای شام. چشمم به کشو ها بود و خودم تو...
lqw;d - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 4:15
قدر دلم تنهایی هام رو میخواست. من اجازه تو اومدن ندادم ولی بعد چند دیقه در رو باز کرد و تو اومد. اینم یکی از همون اجازه های قانونی بود که یه شوهر داشت و منم بیجا میکردم دهن باز کنم و اعتراضی کنم. ولی من دهن باز کردم. اخم کردم و اعتراض کردم و شوهر من به عکس خیلی شوهر ها سنگ من مرد خونه ام و هر کار بخ...
ljqwd; - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 4:07
اینکه آرومم کنه نگرانم کرده بود. انگار سکوت قبل از طوفان بود. اما جرات شکستنش رو هم نداشتم. انگار نگاهش با تیزی بهم هشدار میداد که صدات در نیاد. نمیخوام صداتو بشنوم. مانی روبروی خونه نگه دا خريد بسته اي براي خود شما ( طرح توجيهي توليد الياف شيشه ) خريد محصول ايرانيان ( طرح توجيهي توليد پودر كربنات ك...
lbqwd - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 3:59
پیمان بغضش سنگین میشه. از اینهمه دردی که با یه بی فکری محض به کسی که تمام زندگیشه، داده، دلش میگیره. آروم از روی تخت بلند میشه و روبروی پیمان می ایسته: - همین جوری بیام یا روپوش روسری بپوشم؟ پیمان تازه نگاهش به طرف نادیا میره که شلوارک مشکی تا زیر زانو به پا کرده با یه تاپ بندی مشکی. تازه چشمش اونهم...
lbbhqwv32hr - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 3:49
داره و جلو میره و روی در دوم ثانیه ای مکس میکنه و بعد ضربه آرومی به در میزنه. با صدای زمزمه مانند بله نادیا در رو باز و روبروش نادیا رو میبینه در هم مچاله شده روی تخت و به فاصله کمی کمند رو میبینه که چشماش رو با خستگی باز میکنه و با دیدن پیمان دوباره میبنده و بی هیچ حرفی روش رو به اون طرف میکنه. جوا...
llwdhwl - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 3:30
له ها میره و ثانیه ای بعد تو پیچ پله گم میشه. آریانا با حرص دستمال دستش رو روی میز میندازه و: - بچه ماست خیار میخواست ها. عجب آدمیه. کمند پوزخند روی لبهاش عمیق تر میشه و نادیا با حرص رو به آریانا: - به تو چه. مامانش بهتر میدونه. حتما خريد سي دي نرم افزار گرافيكي-آموزش فتوشاپ حرفه اي-آموزش photoshop+...
lbqwd - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 3:23
کوچولو لبخندی میزنه و آروم از آغوش آریانا بیرونش میاره و روی زمین میگذاره و: - پیمان جان نمیخوای بری دستات رو بشوری برا ناهار؟ پیمان بی هیچ حرفی سرش رو پایین میندازه و به سمت پله های طبقه بالا میره و ثانیه ای بعد از تیر رس نگاه جمع خارج میشه. - خوب میگفتی؟؟؟؟ - آریانا، مریم فقط ه فروش سي دي آموزش كا...
bqd;w - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 3:15
رو تو آغوشش جا به جا میکنه و به سمت پله ها و طبقه بالا که اتاق دختر هاست میره که نیمه راه کلام مانی متوقفش میکنه - آریانا الان وقت مناسبی نیست. هیشکی الان حوصله ات رو نداره. بی خیال شو. به عقب میچرخه و نگاه جستجو گرش رو بار دیگه به مانی میدوزه و با پوزخندی عصبی: - خوب پس تو بگو چه خبره. گویا تنها غر...
lb3r2 - تاریخ: 1393/7/28 ساعت: 3:08
به پیمان نگاه میکنه و بعد از کمی فکر: - حتما تو راه خسته شده و سرش درد میکنه که داره گریه میکنه. آخه سر درد خیلی بده. - میدونم ولی مامان بیشتر وقتا سر درد داره اما گریه ام نمیکنه. یه قرص میخوره و زودی خوب میشه. - شاید قرص هاش رو با خودش نیاورده. - نه آورده.   فروش آموزش كمك هاي اوليه در تمامي موقعيت...
wdlwd - تاریخ: 1393/7/27 ساعت: 10:00
د خواستم با دستام مانعش شم ولی نتونستم محکم بغلم کرد -تورخدا دست از سرم بردار ارسان-تو از چی میترسی اخه یعنی من انقدر وحشتناکم -بزار برای یه وقت دیگه ارسان-نمی شه دوباره از زیرش در میری ما باهم قرار گذاشتیم دوباره صورتشو به صورتم نزدیک کرد دوباره استرس همه وجودمو گرفت هر لحظه دعا می کردم این کابوس ز...
lhbqdw - تاریخ: 1393/7/27 ساعت: 9:54
رومی رو به من گفت :فکر نکن از زیرش در رفتی ها من دست بردار نیستم خودمو کنار کشیدم ارسان دروباز کرد و از اتاق بیرون رفت نفس عمیقی کشیدم و به سرعت لباسامو عوض کردم و از اتاق بیرون رفتم با این که میلی به خوردن صبحو خريد سي دي آموزش نرم افزار ويرايش صوت سوني ساند فورج 10 /اورجينال خريد سي دي آموزش نرم ا...
asc;sc - تاریخ: 1393/7/27 ساعت: 9:48
ایین ارسان چمدونا رو برداشت و در یکی از اتاق ها رو باز کرد هم چمدون من و هم چمدون خودشو داخلش گذاشت من هنوز بیرون ایستاده بودم از اتاق بیرون اومد ارسان-تو که هنوز اینجا وایسادی ؟؟؟نمی خوای بیای داخل اتاقو ببینی قبل از اینکه حرف بزنم دستمو گرفت و کشوندم داخل اتاق ارسان-چطوره می پسندی خريد سي دي كتاب ...
qwlbddbhlqhqwd - تاریخ: 1393/7/27 ساعت: 9:42
یشون شم و هدفم کار خیره ثانیا تو الان می خوای بری مسافرت معلوم نیست کی برگردی شماره رو رد کن بیاد -شرمندتم تا خودش اجازه نده نمی تونم خواست چیزی بگه که صدای بوق ماشین اومد بلافاصله از دایی خداحافظی کردم و رفتم تو کوچه ارسان جلوی در منتظرم بود با تاکسی اومده بود به ارومی بهم سلام کردیم راننده کمک کرد...
qwlhbqwld - تاریخ: 1393/7/27 ساعت: 9:36
ودمو گرفته بود برای اولین بار از ارسان ترسیده بودم تا صبح نخوابیدم و فقط روی تخت غلت زدم صبح با بی حوصلگی چند تا تیکه لباس برداشتم و ریختم توی چمدون ساعت یک ربع به شش بود از اتاق بیرون اومدم همه خواب بودن رفتم تو حیاط منتظر شدم تا ارسان بیاد چ خريد سي دي جامع ترين پكيج آموزشي تافل و آيلتس:اورجينال خ...